|
 جاده در انتهاست. یر ییچ وخم. دراز. درست به اندازه ی روده هایم.
شنیده ام بشت همه ی این درازا دریاچه ایست.
تنها شنیده ام....
راه روبه روست. باهایم گرم و آماده اند.
و دفترچه ی خاطراتم٬در امن ترین جاس
تنم. تنها تب دریاچه را دارد.
اما
من
تنها شنیده ام....  |